چهارشنبه، آبان ۲۹

گـُنگ‌ترین ساعت...

در این چهارده سالي که سرگرمِ دانش‌اَندوزی بوده و هستم هیچ‌گاه تاکنون به این اَندازه اِحساسِ گیجی و نفهمی نکرده بودم!

اِمروز سرِ کلاسِ دینامیکِ ماشین (بررسیِ حرکتِ ساز-و-کارهایِ مکانیکی که در دستگاه‌ها و فرایندهایِ گوناگون به کار می‌روند) نشسته بودم، سراپاگوش! ولی هرچه اُستاد بیش‌تر توضیح می‌داد و من بیش‌تر فکر می‌کردم، کم‌تر می‌فهمیدم. اَز آغاز تا پایانِ کلاس در تخته فرورفته بودم و می‌اَندیشیدم ولی هرچه بیش‌تر می‌گذشت، سردرگم‌تر می‌شدم؛ گیج و سرگردان دستِ اُستاد را پی می‌گرفتم و واژه-واژه‌یِ سخنان‌اَش را وارسی می‌کردم؛ ولی همچون گندابي بود که هرچه بیش‌تر دست-و-پا می‌زدم، بیش‌تر فرومی‌رفتم!
اِمروز برایِ نخستین بار حس کردم اَز شاخه‌یِ جامدات بد-اَم می‌آید ولی مطمئن نیستم اَز سیالات خوش‌اَم بیاید؛ همین مسئله کمي نگران‌اَم کرد.
نکند راه را اِشتباه آمده باشم؟!

۱ نظر:

  1. اي بابا تازه تو شك داري كه رشتت درست انتخاب كردي يا نه .
    حالا ببين من كه اصلا رشتم دوست ندارم چه مي كشم
    باز يه علاقه اولييه داري .
    من كه دارم شب وروز به عشق دارو سازي مي سوزم و نمي رسم چه مي كشم
    من سر تمام كلاس ها خوابم.
    اين از بي علاقه گيه ديگه.
    مواظب سر كلاس ها خوابت نبره.

    پاسخ دادنحذف

اَز این که دیدگاه‌های‌ِتان را اَز من دریغ نمی‌دارید، سپاس‌گزار اَم.
سراپا-گوش چشم-به-راه اَم!